تبليغاتX
چاپاریست

چاپاریست

نقدی بر سرویس های آنلاین چاپاریست

خداحافظی....

 

برگ سبز

سلام به همه دوستان عزیزم

که تو این مدت چندماهه با من همراه بودن

و با نظرات پر مهرشان منو دلگرم کردن

از این به بعد وبلاگ چاپاریست

آپدیت نخواهد شد.

منتظر اپهای جدید من

در وبلاگ برگ سبز باشید.

و از دوستانی که وبلاگ چاپاریست را در لیست پیوندهای

وبلاگشان قرار دادند.اگر تمایل دارند وبلاگ برگ سبز را به

لیست پیوندهایشان اضافه کنند.

با ارزوی روزهای خوش برای شما دوستان عزیزم

برگ سبز

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:6  توسط چاپار آنلاین  | 

...........راز.............

 

چه با شتاب امد ي گفتم برو اما نرفتي و باز هم كوبه در را كوبيدي

گفتم:بس است برو! گفتم:اين جا سنگين است و شلوغ ،جا براي تو نيست اما نرفتي نشستي و گريه كردي ان قدر كه گونه هاي من خيس شد

در را گشودم و گفتم نگاه كن چه قدر شلوغ است و تو خوب ديدي كه ان جا چه قدر فيزيك فلسفه وهنر ومنطق و كتاب و مجله و روزنامه وخط كش وكامپيوتر و كاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهايي وبغض و زخم و ياس و دل تنگي و اشك و اشوب و مه و مه ومه و تاريكي و سكوت و ترس و اندوه و غربت در هم ريخته بود و دل گيج گيج بود ودل سياه و شلوغ و سنگين بود.

گفتي اين جا رازي نيست! گفتم راز!؟؟ گفتي من رازم و امدي تا وسط خط كش ها. بعد چشم هات ازميان ان قاب سبز جادو كردند و گويي توفاني غريب در گرفت ان چنان كه نزديك بود دل از جا كنده شود ومن مي ديدم كه حرف ها و فلسفه ها و كتاب ها وخط كش ها و كاغذها و ياس ها و تاريكي ها و ترس واشوب ومه و سكوت وزخم ودل تنگي و غربت و اندوه مثل ذرات شن در شن زار از سطح دل روبيده مي شد ند و چون كاغذ پاره هايي كه در اغوش توفان گم مي شدند خانه پرداخته شد خانه روشن شد و خلوت و عجيب سبك و تو در دل هبوط كردي گفتم:چيستي؟گفتي:راز

،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،

با استفاده از عکس های موجود در این سرویس می توانید

هر پست وبلاگ خود را مصور کنید

مصورسازی وبلاگها

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

با ارزوی روزی خوش برای شما دوستان عزیزم

چاپاریست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 8:49  توسط چاپار آنلاین  | 

زندگی یعنی........

 

زندگی یعنی بازی سه ، دو ، یک
سوت داور
............
بازی شروع شد
!!!
دویدی ، دست و پا زدی ،

غرق شدی ، دل شکستی ،
عاشق شدی ، بی رحم شدی ،
مهربون شدی

بچه بودی ، بزرگ شدی ،

پیر شدی

سوت داورــــــ0?ــــــــــ

بازی تمام شد
...
زندگی را باختی


*****

اینم چند تا لینک جالب حتما سر بزنید!

صحنه هایی از مسابقات جذاب اتومبیل رانی

نقاشی استادانه روی جعبه های مدار برق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 8:26  توسط چاپار آنلاین  | 

چگونه سر کار خود جدی تلقی شویم؟

 

اگر می خواهید در محل کار همه به شما احترام بگذارند و عقاید و ایده هایتان را بپذیرند، باید اطمینان حاصل کنید که اطرافیانتان شما را جدی تلقی می کنند. خوب می دانید که دست یافتن به چنین موقعیتی نیازمند تلاش بسیار، صداقت، و راستی است. در این جا راهکارهایی به شما پیشنهاد میکنیم که با استفاده از آنها می توانید در کارتان از همه جلو بیفتید.

        بله قربان گو نباشید


افراد بادمجان دور قاب چین و بله قربان گو خیلی زود چهره ی واقعیشان هویدا میشود. آنچه از بله قربان گویی نصیب شما می شود، کوتاه مدت، ناپایدار و توخالی است. اگر با چیزی مخالفت دارید، باید افکار و دیدگاه هایتان را بدون ترس از چیزی ابراز کنید. اما به خاطر داشته باشید، استدلالات خود را سنجیده و منطقی بیان کنید و همیشه به عقاید و دیدگاه های دیگران احترام بگذارید.

        خوب صحبت کنید


بله، بعضی رئیس ها دستشان رو شده است، اما هنوز مورد احترام هستند. این به خاطر این است که شخصیتی منحصر به فرد دارند و می توانند از زیر آن شانه خالی کنند?فکر نکنید شما هم می توانید! برای صحبت کردن همیشه از زبانی مودبانه استفاده کنید. بدون هیچگونه از این شاخه به آن شاخه پریدن صحبتتان را رک و راست بزنید.
اما توجه داشته باشید که نباید به هیچ وجه وسط صحبت دیگران بپرید و نیازی نیست که همهی افکارتان را بر زبان بیاورید. به جای این به حرف ها و عقاید دیگران گوش کنید و نظریات آنها را در نظر گیرید. لازم نیست سریعاً به پاسخ های دیگران جواب بدهید، قبل از حرف زدن حتماً تک تک کلماتتان را بررسی کنید و بعد به زبان آورید.

         وقت شناس باشید

 
اگر همیشه همه را منتظر خود نگاه دارید، کم کم احترامتان را از دست خواهید داد. از این گذشته چطور وقتی حتی نمی توانند به سر قرار آمدن شما اطمینان کنند، برای پروژه های بزرگ رویتان حساب کنند؟ با احترام گذاشتن به برنامه ها و وقت دیگران باعث خواهید شد که آنها نیز به شما احترام بگذارند.

     تکالیفتان را انجام دهید


ندانستن یکی از غیر قابل قبول ترین کلمات در دنیای حرفه ای است. اگر ندانید درمورد چه چیزی صحبت میکنید، مطمئناً جدی گرفته نمی شوید. اگر می خواهید روی ایده ها و نظراتتان حساب کنند، باید سعی کنید از همه بااطلاع تر باشید. هیچگاه دست از یاددگیری برندارید و در این زمینه از همه سبقت بگیرید.
برای سخنرانی هایتان خودتان را از قبل آماده کنید و قبل از اینکه عقیده و ایده ای از خود بروز دهید، حتماً درمورد آن اطلاعات جامع کسب کنید.

      سفیری لایق باشید

 
اگر از طرف شرکت جایی فرستاده می شوید، در واقع سفیر شرکت شده اید. کدام سفیر اطلاعات محرمانه ی کشورش را برای کشور جدید بازگو می کند؟ اگر می خواهید شرکتتان همیشه بهترین به نظر برسد، شما هم باید بهترین به نظر برسید. درمورد کارفرمای خود با تحسین و غرور صحبت کنید.

       نتیجه نشان دهید


سخنگویان بزرگ در اول سخنرانی تاثیر می گذارند، اما این تاثیر مثبت را فقط تازمانی می توانند نگاه دارند که سخنرانیشان نیز جالب توجه باشد.اگر به توانایی هایتان ایمان دارید، پس نترسید و روی آنها کار کنید. گفته های خود را با عمل همراه کنید. هرچه می توانید کمتر قول دهید و سعی کنید بیشتر عمل کنید. افرادی که بالاتر از گفته هایشان عمل می کنند همیشه مورد احترام و تحسین هستند.

       لاف نزنید


ممکن است کارهای زیادی انجام داده باشید، اما از خود تعریف نکنید. بگذارید سایرین ارزشهای شما را کشف کرده و تحسینتان کنند. اگر بخواهید از خود و دستاوردهایتان تعریف کنید، فقط دشمنی سایرین را به خود جلب خواهید کرد.

        خونسردی خود را حفظ کنید


رهبران بزرگ افرادی هستند که در زمان های استرس و فشار زیاد، قادرند خونسردی خود را حفظ کنند. در این مواقع باید عزمتان را جزم کنید و به دنبال راه حل باشید. هر اتفاقی هم که بیفتد نباید عصبانی شده و کنترلتان را از دست بدهید. فقط خونسردیتان را حفظ کنید تا بتوانید اداره ی امور را در دست داشته باشید.

       خوب لباس بپوشید


از آنجا معمولاً افراد تا حد زیادی از روی ظاهر درمورد افراد قضاوت می کنند، کیفیت لباس های شما نقشی اساسی در قضاوت دیگران خواهد داشت. از سیستم لباس پوشیدن شرکتتان اطاعت کرده، اما آن را به بهترین نوع تن کنید. سعی کنید همیشه تمیز و منظم باشید. حتی اگر شرکتتان با پوشیدن شلوارک و سندل مخالفتی نمیکند، اما شما استاندارد بالاتر را انتخاب کنید.

    مراقب نوشیدنتان باشید


حتی در مهمانی های شرکت که برای رفاه و سرگرمی کارمندان برگزار می شود، از نوشيدن مشروبات الكلي خود داري كنيد.

        زندگی خصوصیتان را خصوصی نگاه دارید

 
شما به شرکت آمده اید که کار کنید نه روانشناسی. اگر بخواهید زندگی خصوصیتان را برای همه افشا کنید، مطمئناً قادر نخواهید بود تصویری جدی از خودتان در ذهن آنها ایجاد کنید. تا می توانید سعی کنید درمورد موضوعات زیر در اداره با کسی گفتگو نکنید:
مذهب
سیاست
مشکلات در روابط
آخر هفته ی شما با دوستانتان
همچنین اگر با کسی در شرکت زد و خورد دارید، دلیل نمی شود که در این رابطه با همه ی کارکنان شرکت گفتگو کنید. سعی کنید موضوع را به طور محرمانه با کارفرما یا خود شخص مطرح کنید.

        جدی باشید تا جدی گرفته شوید


با نکات این مقاله فهمیدید که چطور نکاتی بسیار ریز می تواند احترام بیشتری برای شما کسب کند. احترام بیشتر هم باعث خواهد شد دیگران شما را جدی تلقی کنند. احترام دیدن، در نتیجه ی احترام گذاشتن به دیگران و جدیت در کار به وجود می آید.

پس جدی باشید تا دیگران جدیتان بگیرند!

              

در بخش خبر شما می توانید جدیدترین اخبار ورزشی ، فرهنگی و هنری ، تکنولوژی و اخبار روز را مشاهده نمایید.

خبر روز

بخش دیکشنری آنلاین که شما می توانید در این قسمت کلمات مورد نظر خود را پیدا کنید

دیکشنری انلاین

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9:1  توسط چاپار آنلاین  | 

آپدیت های جدید چاپاریست

عکس برداری با کیفیت بالا با امکان بزرگنمایی

 

 

 خرس قطبی تنبل

 

  

 

مدل های مختلفی از اسلحه

زندگی دریایی

 

Intra Blog

 

بلندترین ناخن دنیا

بزرگترین گروه اهدا کنندگان خون

 

 

در دوی زندگی ، هماوردت را کنارت بپندار و همیشه با خود بگو که تنها یک گام پیشترم ، تنها یک گام .

« اُرد بزرگ » 

آزادی حقیقی آن نیست که هرچه میل داریم انجام بدهیم ، بلکه آن است که آنچه را که حق داریم بکنیم .
« ویکتور کوزن »
 
 
چاپاریست روز خوبی رو واستون آرزو میکنه
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:6  توسط چاپار آنلاین  | 

قصه های مادربزرگ یادش بخیر ....

 

سالها پيش در يك شهر دورخشك سالي بزرگي شد و چاه اصلي آب شهر خشك شد. هركسي را براي آوردن

آب ازته چاه مي فرستادند ديگر برنمي گشت. اما چاره اي نبود. هر روز قرعه كشي مي كردند. تا يكي از جوان

هاي شهر اين كار را انجام دهد. تا اينكه روزي نوبت تنها پسر يك پيرزن فقير در شهر شد. هرچي پيرزن التماس

كرد به خرج كسي نرفت. مردان شهر جمع شد و پسر جوان را به طرف چاه آب بردند. مشك آب خالي را به

اودادند و طنابي به كمرش بستند و اورا به ته چاه فرستادند. پسر وقتي به ته چاه رسيد. ديد چاه خشك خشك

است به اطراف نگاهي كرد دالان بزرگي ديد . داخل آن شد. در انتهاي دالان نوري به چشم مي خورد به طرف آن

رفت. خانه كوچكي آنجا بود كه در جلويش چشمه آبي جاري بود. از پنجرهخانه به داخل نگاه كرد دخترزيباي در

حال جارو كردن بود. دختر خيلي خيلي زيبا بود. پسر جوان محو ديدن دختر شد ه بود. ناگهان دختر جوان ، اورا ديد.

 مي خواست جيغ بكشد كه ناگهان احساس كرد عاشق پسر جوان شده است .از خانه بيرون آمد و با تشر از

پسر جوان پرسيد كه اينجا چكار مي كني؟

پسرجوان. جواب داد: آمدم آب ببرم .


دختر گفت : نمي توني. اينجا خانه ديو چاه آبه و هيچكس اجازه نداره آب برداره. ديو هر دفعه به اندازه يك شهر آب

 مي خوره .


ناگهان صداي هولناكي شنيد شد. دختر با ترس گفت: ديو آمد تو بايد يك جا مخفي شوي وگرنه مي كشدت


دختر دست پسر جوان را گرفت و داخل كمد مخفي اش كرد. ديو همينكه رسيد شروع كرد به بو كشيدن و گفت :

بوي آدميزاد مي آد.

دختر جواب داد: اشتباه مي كني بوي غذا است .


ديو دستي به سر دختر كشيد .گفت : خيلي گشنمه غذا را بيار . دختر رفت تا غذا رابياورد .

 
ديو همانطوريكه آهسته اين طرف و آنطرف را مي گشت گفت: فكر كردم بازهم از مردم شهر اومدن دنبال آب . من

 گوشت آدميزاد را خيلي دوست دارم.


دختر در حاليكه غذا را مي آورد جواب داد: نه كسي نيامد. مردم شهر از اين چاه آب مي ترسند. اگر مي آمد مثل

 هميشه جيغ مي كشيدم و تو خبردار مي شدي و مي آمدي.

ديو پس از اينكه غذايش را خورد سرش را روي پاي دختر گذاشت و ازاو خواست تا مثل هميشه شپش ها ي

سرش را بجوره.( پيداكنه و بكشه) . دختر هم اين كار كرد . اما اين بار با خودش فكر كرد كه چقدر بدبخت است

كه به جاي آن پسر جوان بايد سر يك ديو روي پايش باشد. ديو چند دقيقه اي رو ي پاي دختر خوابيد . بعد از اينكه

 بيدار شد. به كنار چشمه رفت و به اندازه يك شهر آب خورد سپس از دختر خداحافظي كرد و رفت.


پسر جوان با رفتن ديو از كمد بيرون آمد و ساعتي پيش دختر نشست بعد گفت من بايد برگردم مادرم ومردم شهر

 منتظر من هستم. اما بايد براي مردم آب ببرم.

دختر كمي فكر كرد . پس از مدتي با صداي لرزاني گفت به شرطي مي توني آب ببري كه ديگر برنگردي


پسرجوان پذيرفت مشك همراهش را پر آب كرد و از چاه بيرون آمد.


مردم شهر از برگشتن پسر جوان نااميد شده بودند و پيرزن در سرچاه نشسته بود و گريه مي كرد . باديدن او

ومشك پر آب، همه مردم شهر خوشحال شدند وجشن گرفتند.

روز بعد ، زمان قرعه كشي ، پسر جوان داوطلب شد كه براي آوردن آب دوباره به ته چاه برود هرچه دوستان و

مادر پيرش اصرار كردند كه اين كار نكند قبول نكرد. پسر جوان دوباره به ته چاه و پيش دختر رفت . دختر اول از

 ديدن او ناراحت شد اما چون عاشق پسر جوان شده بود اجازه داد كه دوباره آب بردارد . بارها پسر جوان به ته

چاه رفت . او فهميد كه ديو بسيار ثروتمند است و دختر را دزديده وبه آنجا آورده است .


روزي پسر جوان به دختر گفت بيا باهم فراركنيم .


دختر جواب داد: ما به هر كه جا كه بريم اين ديو ما را پيدا مي كنه و تورا مي كشه .


پسر گفت: پس بيا ديو را بكشيم اين طوري هم تو نجات پيدا مي كني هم مردم شهر صاحب آب مي شن.


دختر پرسيد : چطوري؟

پسر جواب داد: مادر من ميگه هر ديوي يك شيشه عمر داره از ش بپرس شيشه عمرش كجاست.


دختر قبول كرد. آن ظهر كه ديو آمد . دختر غذاي خيلي خوبي درست كرد و از هميشه بيشتر به ديو محبت

كرد .وقتي ديو سرش را روي پاي دختر گذاشت . دختر به او گفت اگر منوخيلي دوست داري به من بگو شيشه

عمرت كجاست؟


ديو خنديد و گفت توي تنور


دخترديو را نوازش كرد تا خوابيد وقتي ديوبيدار شد و رفت . دختر داخل تنور گشت . اما هيچي پيدا نكرد . فهميد

ديو به او دروغ گفته است .

وقتي پسر جوان آمد دختر ماجرا را براي او گفت . هردو همه جا را گشتند اما شيشه عمر ديو را پيدا نكردند. دختر

هر روز از ديو سوال مي كرد و ديو هر روز جواب هاي غلط به او مي داد. تا اينكه يك روزپسر جوان به دختر پيشنهاد

كرد . غذاي ديو را آماده نكند تا ديو محل شيشه عمرش را بگويد. دختر از اين پيشنهاد خيلي ترسيد . اما پسر

جوان به اوگفت كه با يك شمشير در كمد مخفي خواهد شدو اگر ديو خواست آزاري به او برساند با ديو خواهد جنگيد.


در روز قرار پسر با يك شمشير در كمد خانه ديو مخفي شد. وقتي ديو به خانه آمد دختر جوان غذاي ديو را آماده

نكرده بود. ديو خيلي عصباني شد و تنوره كشيد. بعد كه عصبانيتش كم تر شد از دختر پرسيد چرا غذا رو آماده نكردي؟


دختر با گريه جواب داد: چون تو مرا دوست نداري و درباره محل شيشه عمرت دروغ مي گويي.


ديو خيلي خسته و گرسنه بود با خود فكر كرد كه دختر جوان به تنهايي نمي تواند خطري براي اوداشته باشد

بنابراين به او گفت: شيشه عمر من در زير در ورودي دفن شده است . برو غذا را آماده كن .

سپس با دلخوري دراز كشيد و خوابش برد . وقتي صداي خرناس ديو بلندشد .پسر جوان از داخل كمد بيرون آمد و

 با شمشيرو كمك دختر زير در ورودي را كمي حفاري كردند تا شيشه عمر ديو را پيدا كردند. اما شيشه عمر ديو

 آنجا نبود سرو صدا ديو را بيدار كرد . پسر از در بيرون رفت و مخفي شد و دختر شروع به آب و جارواطراف در كرد

ديو باسوء ظن از دختر پرسيد: چكار مي كني؟


دختر جواب داد: دارم جاي شيشه عمرت را تميز ميكنم
ديو خنديد و چيزي نگفت.

در بيرون خانه پسرجوان كنارچشمه، پشت يك سنگ مخفي شده بود . ديو پس از اينكه غذايش را خورد كنار

 چشمه آمد و آب خورد. وقتي سطح آب پايين آمد ماهي درآب ظاهر شد و ديوبه اطراف نگاه كرد چون كسي را

 نديد ماهي را نوازش كرد ورفت. پسر جوان با خودش فكر كرد بايد ارتباطي بين ماهي و ديو باشد. پس از رفتن ديو

 به سراغ چشمه رفت. آب كم بود پسر جوان ماهي را به راحتي گرفت و شكمش را پاره كرد . شيشه عمر ديو

 داخل شكم ماهي بود.پسر جوان شيشه عمر ديو را بيرون آوردو در دستش گرفت . ديو ناگهان سراسيمه ظاهر

شدو فرياد زنان به طرف پسر جوان يورش برد . پسر جوان شيشه عمر ديو را به زمين كوبيد . شيشه شكست و

 ديو دودشد. و به هوا رفت . پسرو دختر جوان هرچه توانستند از طلاهاي ديو برداشتند و از چاه بيرون آمدند. چند

 روز بعد چاه پر ازآب شد . آن دو سالها با همديگر زندگي كردند.

                                             **************************

ولادت حضرت امام زین العابدین علیه السلام مبارک باد

چاپاریست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 8:44  توسط چاپار آنلاین  | 

با ارزوی روزی خوش

 جوانی که فراموش می کند شاخه گلی به محبوبش بدهد سرانجام وی را از دست خواهد داد

« پائولو کوئیلو »

با مردم چنان رفتار کنید که اگر مردید بر مردن شما بگریند و اگر زنده ماندید خواستار معاشرت با شما باشند

«حضرت امیرالمومنین علی»  

ارزش انسان به داشته هايش نيست، به چيزي است كه آرزوي بدست آوردنش را دارد.
«جبران خليل جبران» 
اگر مي خواهي بنده كسي نباشي، بنده هيچ چيز نشو.
« ژاك دوال » 
لذت ترساندن عمیق و پایدار است. به همین دلیل مترسك از ایستادن در دشت خلوت هیچگاه خسته نمی شود.
«جبران خلیل جبران»
 
 
ولادت حضرت ابوالفضل العباس و روز جانباز مبارک باد
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 8:37  توسط چاپار آنلاین  | 

پيام حضرت امام خمينى( ره ) به مناسبت روز پاسدار

حضرت امام خمینى ره نیز در سوم شعبان سال 1358  به مناسبت ولادت امام حسین( ع ) در پیامی  سوم شعبان را روز پاسدار نامیدند.

بسم الله الرحمن الرحيم
روز مبارك سوم شعبان المعظم را كه روز طليعه پاسدار و پاسدارى از مكتب مترقى اسلام است به عموم هم ميهنان و بخصوص پاسداران انقلاب اسلامى تبريك عرض و بحق بايد اين روز معظم را روز پاسدار بناميم روز ولادت با سعادت بزرگ پاسدار قرآن كريم و اسلام عزيز است، پاسدارى كه هرچه داشت، در راه هدف اهدا كرد و اسلام عزيز را از پرتگاه انحراف رژيم طاغوت بنى اميه نجات داد... اگر فداكارى پاسداران عظيم الشان اسلام و شهادت جوانمردانه پاسداران و اصحاب فداكار او نبود، اسلام در خفقان رژيم بنى اميه و رژيم ظالمانه آن وارونه معرفى مى شد و زحمات نبى اكرم (ص) و اصحاب فداكارش به هدر مى رفت...همه پاسدار اسلام و حکومت حق باشيد. در اينجا پاسداری اين است که اين حکومت، حکومت عدل باشد و پاسداری از عدالت باشد.پاسداری از عدالت اين است که پاسدار خودش موصوف به عدالت باشد تا بتواند پاسداری از عدالت کند
...

 

 ولادت امام حسین علیه السلام و روز پاسدار مبارکباد

چاپاریست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 8:44  توسط چاپار آنلاین  | 

بال‌هايت را كجا گذاشتي؟

 

پرنده بر شانه‌هاي انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده كرد و گفت: <اما من درخت نيستم. تو نمي‌تواني روي شانه‌هاي من آشيانه بسازي.>
پرنده گفت: <من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب مي‌دانم اما گاهي پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه مي‌گيرم.>
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ‌ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: <راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟>

انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد.
پرنده گفت: <نمي‌داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است.> انسان ديگر نخنديد.
انگار ته‌ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد؛ چيزي كه نمي‌دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت: <غير از تو پرنده‌هاي ديگري را هم مي‌شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نكند، فراموشش مي‌شود.>

پرنده اين را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشم‌اش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن‌وقت خدا بر شانه‌هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:‌<يادت مي‌آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال‌هايت را كجا گذاشتي؟>
انسان دست بر شانه‌هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.
آن‌گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!

نویسنده:زیبا کاوه یی

******************

به لینک های زیر هم سر بزنید.

این یک بازی پازل که فوق العاده جالب وباعث بالا بردن قدرت تفکر می شود

لحظه شماری برای آغاز مسابقات المپیک 2008

مدل هایی از ظروف نقره ای خندان

مشاهده یک ارتش ساخته شده از سفال

هنرمندی انسان ها باز هم با نقاشی روی دیوار

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:44  توسط چاپار آنلاین  | 

<<ترانه عاشقانه >>

 

شاعری ترانه عاشقانه ی زیبایی سرود . و نسخه های بسیاری از آن تهیه کردو برای دوستان و آشنایانش زن و مرد فرستاد.حتی آن را برای زن جوانی فرستاد که تنها یک بار دیده بود و آن سوی کوه ها می زیست.
یکی دو روز بعد پیکی از سوی زن جوان آمد . نامه ای آورد زن در نامه گفته بود:
بگذارید این اطمینان را به شما بدهم ترانه عاشقانه ای که برایم فرستادید بسیار مسحورم کرده. اکنون بیاید و پدر و مادرم را ببنید تا ترتیب مراسم ازدواج را بدهیم.
و شاعر به نامه پاسخ داد و نوشت : دوست من این فقط ترانه عاشقانه ای بود که از قلب شاعری بر می خاست و هر مرد و هر زنی آن را می خواند.
و زن در نامه ی دیگری پاسخ داد : بوقلمون صفت و دروغ گو !از امروز تا دم مرگ به خاطر کار تو از شاعران متنفر خواهم بود !

اثر جبران خلیل جبران

 

هر پست وبلاگ خود را با سرویس

مصورسازی وبلاگ

مصور کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:34  توسط چاپار آنلاین  |