سالها پيش در يك شهر دورخشك سالي بزرگي شد و چاه اصلي آب شهر خشك شد. هركسي را براي آوردن
آب ازته چاه مي فرستادند ديگر برنمي گشت. اما چاره اي نبود. هر روز قرعه كشي مي كردند. تا يكي از جوان
هاي شهر اين كار را انجام دهد. تا اينكه روزي نوبت تنها پسر يك پيرزن فقير در شهر شد. هرچي پيرزن التماس
كرد به خرج كسي نرفت. مردان شهر جمع شد و پسر جوان را به طرف چاه آب بردند. مشك آب خالي را به
اودادند و طنابي به كمرش بستند و اورا به ته چاه فرستادند. پسر وقتي به ته چاه رسيد. ديد چاه خشك خشك
است به اطراف نگاهي كرد دالان بزرگي ديد . داخل آن شد. در انتهاي دالان نوري به چشم مي خورد به طرف آن
رفت. خانه كوچكي آنجا بود كه در جلويش چشمه آبي جاري بود. از پنجرهخانه به داخل نگاه كرد دخترزيباي در
حال جارو كردن بود. دختر خيلي خيلي زيبا بود. پسر جوان محو ديدن دختر شد ه بود. ناگهان دختر جوان ، اورا ديد.
مي خواست جيغ بكشد كه ناگهان احساس كرد عاشق پسر جوان شده است .از خانه بيرون آمد و با تشر از
پسر جوان پرسيد كه اينجا چكار مي كني؟
پسرجوان. جواب داد: آمدم آب ببرم .
دختر گفت : نمي توني. اينجا خانه ديو چاه آبه و هيچكس اجازه نداره آب برداره. ديو هر دفعه به اندازه يك شهر آب
مي خوره .
ناگهان صداي هولناكي شنيد شد. دختر با ترس گفت: ديو آمد تو بايد يك جا مخفي شوي وگرنه مي كشدت
دختر دست پسر جوان را گرفت و داخل كمد مخفي اش كرد. ديو همينكه رسيد شروع كرد به بو كشيدن و گفت :
بوي آدميزاد مي آد.
دختر جواب داد: اشتباه مي كني بوي غذا است .
ديو دستي به سر دختر كشيد .گفت : خيلي گشنمه غذا را بيار . دختر رفت تا غذا رابياورد .
ديو همانطوريكه آهسته اين طرف و آنطرف را مي گشت گفت: فكر كردم بازهم از مردم شهر اومدن دنبال آب . من
گوشت آدميزاد را خيلي دوست دارم.
دختر در حاليكه غذا را مي آورد جواب داد: نه كسي نيامد. مردم شهر از اين چاه آب مي ترسند. اگر مي آمد مثل
هميشه جيغ مي كشيدم و تو خبردار مي شدي و مي آمدي.
ديو پس از اينكه غذايش را خورد سرش را روي پاي دختر گذاشت و ازاو خواست تا مثل هميشه شپش ها ي
سرش را بجوره.( پيداكنه و بكشه) . دختر هم اين كار كرد . اما اين بار با خودش فكر كرد كه چقدر بدبخت است
كه به جاي آن پسر جوان بايد سر يك ديو روي پايش باشد. ديو چند دقيقه اي رو ي پاي دختر خوابيد . بعد از اينكه
بيدار شد. به كنار چشمه رفت و به اندازه يك شهر آب خورد سپس از دختر خداحافظي كرد و رفت.
پسر جوان با رفتن ديو از كمد بيرون آمد و ساعتي پيش دختر نشست بعد گفت من بايد برگردم مادرم ومردم شهر
منتظر من هستم. اما بايد براي مردم آب ببرم.
دختر كمي فكر كرد . پس از مدتي با صداي لرزاني گفت به شرطي مي توني آب ببري كه ديگر برنگردي
پسرجوان پذيرفت مشك همراهش را پر آب كرد و از چاه بيرون آمد.
مردم شهر از برگشتن پسر جوان نااميد شده بودند و پيرزن در سرچاه نشسته بود و گريه مي كرد . باديدن او
ومشك پر آب، همه مردم شهر خوشحال شدند وجشن گرفتند.
روز بعد ، زمان قرعه كشي ، پسر جوان داوطلب شد كه براي آوردن آب دوباره به ته چاه برود هرچه دوستان و
مادر پيرش اصرار كردند كه اين كار نكند قبول نكرد. پسر جوان دوباره به ته چاه و پيش دختر رفت . دختر اول از
ديدن او ناراحت شد اما چون عاشق پسر جوان شده بود اجازه داد كه دوباره آب بردارد . بارها پسر جوان به ته
چاه رفت . او فهميد كه ديو بسيار ثروتمند است و دختر را دزديده وبه آنجا آورده است .
روزي پسر جوان به دختر گفت بيا باهم فراركنيم .
دختر جواب داد: ما به هر كه جا كه بريم اين ديو ما را پيدا مي كنه و تورا مي كشه .
پسر گفت: پس بيا ديو را بكشيم اين طوري هم تو نجات پيدا مي كني هم مردم شهر صاحب آب مي شن.
دختر پرسيد : چطوري؟
پسر جواب داد: مادر من ميگه هر ديوي يك شيشه عمر داره از ش بپرس شيشه عمرش كجاست.
دختر قبول كرد. آن ظهر كه ديو آمد . دختر غذاي خيلي خوبي درست كرد و از هميشه بيشتر به ديو محبت
كرد .وقتي ديو سرش را روي پاي دختر گذاشت . دختر به او گفت اگر منوخيلي دوست داري به من بگو شيشه
عمرت كجاست؟
ديو خنديد و گفت توي تنور
دخترديو را نوازش كرد تا خوابيد وقتي ديوبيدار شد و رفت . دختر داخل تنور گشت . اما هيچي پيدا نكرد . فهميد
ديو به او دروغ گفته است .
وقتي پسر جوان آمد دختر ماجرا را براي او گفت . هردو همه جا را گشتند اما شيشه عمر ديو را پيدا نكردند. دختر
هر روز از ديو سوال مي كرد و ديو هر روز جواب هاي غلط به او مي داد. تا اينكه يك روزپسر جوان به دختر پيشنهاد
كرد . غذاي ديو را آماده نكند تا ديو محل شيشه عمرش را بگويد. دختر از اين پيشنهاد خيلي ترسيد . اما پسر
جوان به اوگفت كه با يك شمشير در كمد مخفي خواهد شدو اگر ديو خواست آزاري به او برساند با ديو خواهد جنگيد.
در روز قرار پسر با يك شمشير در كمد خانه ديو مخفي شد. وقتي ديو به خانه آمد دختر جوان غذاي ديو را آماده
نكرده بود. ديو خيلي عصباني شد و تنوره كشيد. بعد كه عصبانيتش كم تر شد از دختر پرسيد چرا غذا رو آماده نكردي؟
دختر با گريه جواب داد: چون تو مرا دوست نداري و درباره محل شيشه عمرت دروغ مي گويي.
ديو خيلي خسته و گرسنه بود با خود فكر كرد كه دختر جوان به تنهايي نمي تواند خطري براي اوداشته باشد
بنابراين به او گفت: شيشه عمر من در زير در ورودي دفن شده است . برو غذا را آماده كن .
سپس با دلخوري دراز كشيد و خوابش برد . وقتي صداي خرناس ديو بلندشد .پسر جوان از داخل كمد بيرون آمد و
با شمشيرو كمك دختر زير در ورودي را كمي حفاري كردند تا شيشه عمر ديو را پيدا كردند. اما شيشه عمر ديو
آنجا نبود سرو صدا ديو را بيدار كرد . پسر از در بيرون رفت و مخفي شد و دختر شروع به آب و جارواطراف در كرد
ديو باسوء ظن از دختر پرسيد: چكار مي كني؟
دختر جواب داد: دارم جاي شيشه عمرت را تميز ميكنم
ديو خنديد و چيزي نگفت.
در بيرون خانه پسرجوان كنارچشمه، پشت يك سنگ مخفي شده بود . ديو پس از اينكه غذايش را خورد كنار
چشمه آمد و آب خورد. وقتي سطح آب پايين آمد ماهي درآب ظاهر شد و ديوبه اطراف نگاه كرد چون كسي را
نديد ماهي را نوازش كرد ورفت. پسر جوان با خودش فكر كرد بايد ارتباطي بين ماهي و ديو باشد. پس از رفتن ديو
به سراغ چشمه رفت. آب كم بود پسر جوان ماهي را به راحتي گرفت و شكمش را پاره كرد . شيشه عمر ديو
داخل شكم ماهي بود.پسر جوان شيشه عمر ديو را بيرون آوردو در دستش گرفت . ديو ناگهان سراسيمه ظاهر
شدو فرياد زنان به طرف پسر جوان يورش برد . پسر جوان شيشه عمر ديو را به زمين كوبيد . شيشه شكست و
ديو دودشد. و به هوا رفت . پسرو دختر جوان هرچه توانستند از طلاهاي ديو برداشتند و از چاه بيرون آمدند. چند
روز بعد چاه پر ازآب شد . آن دو سالها با همديگر زندگي كردند.
**************************
ولادت حضرت امام زین العابدین علیه السلام مبارک باد

چاپاریست