قصه های مادربزرگ یادش بخیر ....
سالها پيش در يك شهر دورخشك سالي بزرگي شد و چاه اصلي آب شهر خشك شد. هركسي را براي آوردن
آب ازته چاه مي فرستادند ديگر برنمي گشت. اما چاره اي نبود. هر روز قرعه كشي مي كردند. تا يكي از جوان
هاي شهر اين كار را انجام دهد. تا اينكه روزي نوبت تنها پسر يك پيرزن فقير در شهر شد. هرچي پيرزن التماس
كرد به خرج كسي نرفت. مردان شهر جمع شد و پسر جوان را به طرف چاه آب بردند. مشك آب خالي را به
اودادند و طنابي به كمرش بستند و اورا به ته چاه فرستادند. پسر وقتي به ته چاه رسيد. ديد چاه خشك خشك
است به اطراف نگاهي كرد دالان بزرگي ديد . داخل آن شد. در انتهاي دالان نوري به چشم مي خورد به طرف آن
رفت. خانه كوچكي آنجا بود كه در جلويش چشمه آبي جاري بود. از پنجرهخانه به داخل نگاه كرد دخترزيباي در
حال جارو كردن بود. دختر خيلي خيلي زيبا بود. پسر جوان محو ديدن دختر شد ه بود. ناگهان دختر جوان ، اورا ديد.
مي خواست جيغ بكشد كه ناگهان احساس كرد عاشق پسر جوان شده است .از خانه بيرون آمد و با تشر از
پسر جوان پرسيد كه اينجا چكار مي كني؟
پسرجوان. جواب داد: آمدم آب ببرم .
مي خوره .
بوي آدميزاد مي آد.
دختر جواب داد: اشتباه مي كني بوي غذا است .
ديو همانطوريكه آهسته اين طرف و آنطرف را مي گشت گفت: فكر كردم بازهم از مردم شهر اومدن دنبال آب . من
گوشت آدميزاد را خيلي دوست دارم.
هميشه جيغ مي كشيدم و تو خبردار مي شدي و مي آمدي.
ديو پس از اينكه غذايش را خورد سرش را روي پاي دختر گذاشت و ازاو خواست تا مثل هميشه شپش ها ي
سرش را بجوره.( پيداكنه و بكشه) . دختر هم اين كار كرد . اما اين بار با خودش فكر كرد كه چقدر بدبخت است
كه به جاي آن پسر جوان بايد سر يك ديو روي پايش باشد. ديو چند دقيقه اي رو ي پاي دختر خوابيد . بعد از اينكه
بيدار شد. به كنار چشمه رفت و به اندازه يك شهر آب خورد سپس از دختر خداحافظي كرد و رفت.
منتظر من هستم. اما بايد براي مردم آب ببرم.
دختر كمي فكر كرد . پس از مدتي با صداي لرزاني گفت به شرطي مي توني آب ببري كه ديگر برنگردي
ومشك پر آب، همه مردم شهر خوشحال شدند وجشن گرفتند.
روز بعد ، زمان قرعه كشي ، پسر جوان داوطلب شد كه براي آوردن آب دوباره به ته چاه برود هرچه دوستان و
مادر پيرش اصرار كردند كه اين كار نكند قبول نكرد. پسر جوان دوباره به ته چاه و پيش دختر رفت . دختر اول از
ديدن او ناراحت شد اما چون عاشق پسر جوان شده بود اجازه داد كه دوباره آب بردارد . بارها پسر جوان به ته
چاه رفت . او فهميد كه ديو بسيار ثروتمند است و دختر را دزديده وبه آنجا آورده است .
پسر جواب داد: مادر من ميگه هر ديوي يك شيشه عمر داره از ش بپرس شيشه عمرش كجاست.
كرد .وقتي ديو سرش را روي پاي دختر گذاشت . دختر به او گفت اگر منوخيلي دوست داري به من بگو شيشه
عمرت كجاست؟
ديو به او دروغ گفته است .
وقتي پسر جوان آمد دختر ماجرا را براي او گفت . هردو همه جا را گشتند اما شيشه عمر ديو را پيدا نكردند. دختر
هر روز از ديو سوال مي كرد و ديو هر روز جواب هاي غلط به او مي داد. تا اينكه يك روزپسر جوان به دختر پيشنهاد
كرد . غذاي ديو را آماده نكند تا ديو محل شيشه عمرش را بگويد. دختر از اين پيشنهاد خيلي ترسيد . اما پسر
جوان به اوگفت كه با يك شمشير در كمد مخفي خواهد شدو اگر ديو خواست آزاري به او برساند با ديو خواهد جنگيد.
نكرده بود. ديو خيلي عصباني شد و تنوره كشيد. بعد كه عصبانيتش كم تر شد از دختر پرسيد چرا غذا رو آماده نكردي؟
بنابراين به او گفت: شيشه عمر من در زير در ورودي دفن شده است . برو غذا را آماده كن .
سپس با دلخوري دراز كشيد و خوابش برد . وقتي صداي خرناس ديو بلندشد .پسر جوان از داخل كمد بيرون آمد و
با شمشيرو كمك دختر زير در ورودي را كمي حفاري كردند تا شيشه عمر ديو را پيدا كردند. اما شيشه عمر ديو
آنجا نبود سرو صدا ديو را بيدار كرد . پسر از در بيرون رفت و مخفي شد و دختر شروع به آب و جارواطراف در كرد
ديو باسوء ظن از دختر پرسيد: چكار مي كني؟
ديو خنديد و چيزي نگفت.
در بيرون خانه پسرجوان كنارچشمه، پشت يك سنگ مخفي شده بود . ديو پس از اينكه غذايش را خورد كنار
چشمه آمد و آب خورد. وقتي سطح آب پايين آمد ماهي درآب ظاهر شد و ديوبه اطراف نگاه كرد چون كسي را
نديد ماهي را نوازش كرد ورفت. پسر جوان با خودش فكر كرد بايد ارتباطي بين ماهي و ديو باشد. پس از رفتن ديو
به سراغ چشمه رفت. آب كم بود پسر جوان ماهي را به راحتي گرفت و شكمش را پاره كرد . شيشه عمر ديو
داخل شكم ماهي بود.پسر جوان شيشه عمر ديو را بيرون آوردو در دستش گرفت . ديو ناگهان سراسيمه ظاهر
شدو فرياد زنان به طرف پسر جوان يورش برد . پسر جوان شيشه عمر ديو را به زمين كوبيد . شيشه شكست و
ديو دودشد. و به هوا رفت . پسرو دختر جوان هرچه توانستند از طلاهاي ديو برداشتند و از چاه بيرون آمدند. چند
روز بعد چاه پر ازآب شد . آن دو سالها با همديگر زندگي كردند.
**************************
ولادت حضرت امام زین العابدین علیه السلام مبارک باد

